تبليغاتX
چشمانم برای تو

چشمانم برای تو

 

 

 

  یلدات مبارک .............همین

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت17:16توسط پاییز | |

+نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت11:22توسط پاییز | |

ساعت دو بعد ازظهر کلاس دارم...هنوز نشستم...فکر می کنم نرم...یا برم؟این ترم خیلی سخت گذشت...ولی دیگه آخراشه...

تو یه شرکت  مهندسی بهم پیشنهاد کار دادن...بابا راضی نیست...نه برا اینکه آخر ماه فکر نکنم پول یه شال ازش بمونه...سفت سخت می خواد درسمو بخونم...اما خودم می خوام برم...از تکرار خسته ام...دوست دارم شبا وقتی می رسم  خونه مثل مرده ها بگیرم بخوابم...به دور از فکر و خیال و عشق و ... 

نه اینکه هنوز  به فکر عشق و عاشقی باشم...نه خدا می دونه...نه جون بابا... دیگه از من گذشت...من که عمریه واسه  دلم فاتحه خوندم... از اول تا آخرش که تو باشی ...عاشق بودن به من نیومد... 

راستی یه سال می شه از هم بی خبریم...زندگی متاهلی خیلی درگیرت کرده... برا منم شدی همین نوشته ها...راستی چه خوب که نمی خونیش...چه خوب که نیستی... چه خوب که ندیدمت ...پرو نشی ...ولی دلم بعضی وقتا هوای مسخره بازیا تو می کنه...

 خدا چه دیدی... یه سیب می ندازی هوا....شاید یه روزی دیدمت...یه سیلی زدم تو گوشت ...خدا چه دیدی...شاید م یه روزاز کنارت رد شدیم خندیدم گفتم تو چقدر شبیه خاطرات منی...خدا چه دیدی ...شایدم یه شاهزاده با اسب سفید اومد ...منم دل سپردم...خدا چه دیدی...شاید هنوز یه وقتای سرک بکشم تو لحظه هات...خدا چه دیدی...شاید یه روز باز به هم سلام کردیم ...خدا چه دیدی...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/09/10ساعت12:16توسط پاییز | |

ای صمیمی ای دوست!

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت حتی از دور
آب بر آتش دل میپاشد
آنقدر تشنه دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت23:5توسط پاییز | |

امشب فقط دلم هوای اینو داره

اینو بزنم تو سرتو با شکو

سلام یادم شد با یه دنیا دلتنگی

+نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت23:29توسط پاییز | |

امشب داشتم ناصر عبداللهی از آهنگای قدیمیش گوش می دادم...یاد اون وقتا افتادم که رضا همش عبداللهی میذاشت...ما همش می خندیدیم...یادش بخیر

باز شروع کردم به مرورهمه ی گذشته...از اول تا شبی که  با دعوام شد...علی سرم داد زد گفت: اینقدر غر زدی که سامان ترکت کرد...چقدر اون شب گریه کردم...حق با علی بود؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم؟ تو موندنی نبودی...شکی نیست...

 انگار نمیشه فراموش کرد...مثل تو

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت22:32توسط پاییز | |

آرام می گذرد ثانیه هایی که نمی گذارند یادم برود،عشق یعنی تپیدن چشمانم در اشک،دلم هوای رفتن دارد...پاییز امسال دارد می رود...

یک ماه از تولدم گذشت...بیست و پنج پاییز...بزرگ شدم نه...نه به اندازه ی دل تو که آنقدر بزرگ بود که یادت رفت...دلت یادش رفت که تنگ شود...کاش به اندازه ی تو بزرگ شوم...

راستی این روزها تیمتم به هم ریخته خره...

+نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت18:46توسط پاییز | |

 

 رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه هاي امسالم
365
 حسرت را همچنان مي کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمي
گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي که به تکرار مي
کشد فالم
يک نفر از غبار مي
آيد مژده تازه تو تکراريست
يک نفر از غبار آمد و زد زخمهاي هميشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي
نالم
راستي در هواي شرجي هم ديدن دوستان تماشاييست
به غريبي قسم نميدانم چه بگويم جز اينکه خوشحالم
دوستاني عميق آمدند چهره هايي که غرقشان شده ا
م
ميوه هاي رسيده اي که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چنديست شعرهايم را جز براي خودم نمي
خوانم
شايد از بس صدايشان زده ام دوست دارند دوستان لالم ....

+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت19:27توسط پاییز | |

شعرهایم دارند تمام می شوند

و دلم مثل پاییز امسال که دیر کرد

تو نمی خواهی امانت را پس بدهی؟

 می دانی

دل تحفه ی درویشی است

به شعرهایم منت بگذار

بیا

(این ایکون اخشمه که)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت0:49توسط پاییز | |

اول اول اولش اینکه کامپیوترم مشکل سخت افزاری پیدا کرده بود،بردم  درستش کنم با کلی خواهش و تمنا قرار شد سه روزه تحویلم بده،بعد چهار روز که رفتم بگیرم ،دختر خانوم مغازه کناری گفت:طرف مادرش فوت کرده،موبایلشم خاموشه ،تازه هیشکی ازش آدرس نداره،فقط یه نفره که اونم رفته چین پیش خواهرش برا تعطیلات،حالا هر روز میرم به در بسته مغازه می خورم،اینم شانس منه....

دوم دومش دیشب با مامان کلی دعوا کردم تا خود سحر بیدار بودم،می خوام واسه این ترم میهمان برم شمال،خونه عمو فریدون،یه جایی که یه کلمه با کسی حرف نزنم،هیچی نشنوم،فقط خودم باشم خودم،دور از غر،حرف،این کارو بکن اون کارو نکن،دیشب فقط دیوارای خونه رو نتونستم بکوبم به هم....

 سومش ،تازشم نمی دونی چه سرمایی خوردم ،الان تو کافی نتم،مثل پیر زن های هفتاد ساله سرفه می کنم،چیزی نمونده همه از ترس آنفولانزای خوکی فرار کنن....نکنه بمیرم....

 آخرشم اینکه، با وجود دارم میمرم ازتشنگی،با وجود اینکه همه چیز برات تموم شد،با وجود اینکه دیگه دلت تنگ نشد،با وجود اینکه خیلی وقته ازت بی خبرم،با وجود خیلی حرفا شنیدم،با وجود همه ی اینا،ولی...

 خره

                   تولدت مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت12:43توسط پاییز | |