تبليغاتX
چشمانم برای تو

چشمانم برای تو

آرام می گذرد ثانیه هایی که نمی گذارند یادم برود،عشق یعنی تپیدن چشمانم در اشک،دلم هوای رفتن دارد...پاییز امسال دارد می رود...

یک ماه از تولدم گذشت...بیست و پنج پاییز...بزرگ شدم نه...نه به اندازه ی دل تو که آنقدر بزرگ بود که یادت رفت...دلت یادش رفت که تنگ شود...کاش به اندازه ی تو بزرگ شوم...

راستی این روزها تیمتم به هم ریخته خره...

+نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت18:46توسط پاییز | |

 

 رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه هاي امسالم
365
 حسرت را همچنان مي کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمي
گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي که به تکرار مي
کشد فالم
يک نفر از غبار مي
آيد مژده تازه تو تکراريست
يک نفر از غبار آمد و زد زخمهاي هميشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي
نالم
راستي در هواي شرجي هم ديدن دوستان تماشاييست
به غريبي قسم نميدانم چه بگويم جز اينکه خوشحالم
دوستاني عميق آمدند چهره هايي که غرقشان شده ا
م
ميوه هاي رسيده اي که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چنديست شعرهايم را جز براي خودم نمي
خوانم
شايد از بس صدايشان زده ام دوست دارند دوستان لالم ....

+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت19:27توسط پاییز | |

شعرهایم دارند تمام می شوند

و دلم مثل پاییز امسال که دیر کرد

تو نمی خواهی امانت را پس بدهی؟

 می دانی

دل تحفه ی درویشی است

به شعرهایم منت بگذار

بیا

(این ایکون اخشمه که)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت0:49توسط پاییز | |

اول اول اولش اینکه کامپیوترم مشکل سخت افزاری پیدا کرده بود،بردم  درستش کنم با کلی خواهش و تمنا قرار شد سه روزه تحویلم بده،بعد چهار روز که رفتم بگیرم ،دختر خانوم مغازه کناری گفت:طرف مادرش فوت کرده،موبایلشم خاموشه ،تازه هیشکی ازش آدرس نداره،فقط یه نفره که اونم رفته چین پیش خواهرش برا تعطیلات،حالا هر روز میرم به در بسته مغازه می خورم،اینم شانس منه....

دوم دومش دیشب با مامان کلی دعوا کردم تا خود سحر بیدار بودم،می خوام واسه این ترم میهمان برم شمال،خونه عمو فریدون،یه جایی که یه کلمه با کسی حرف نزنم،هیچی نشنوم،فقط خودم باشم خودم،دور از غر،حرف،این کارو بکن اون کارو نکن،دیشب فقط دیوارای خونه رو نتونستم بکوبم به هم....

 سومش ،تازشم نمی دونی چه سرمایی خوردم ،الان تو کافی نتم،مثل پیر زن های هفتاد ساله سرفه می کنم،چیزی نمونده همه از ترس آنفولانزای خوکی فرار کنن....نکنه بمیرم....

 آخرشم اینکه، با وجود دارم میمرم ازتشنگی،با وجود اینکه همه چیز برات تموم شد،با وجود اینکه دیگه دلت تنگ نشد،با وجود اینکه خیلی وقته ازت بی خبرم،با وجود خیلی حرفا شنیدم،با وجود همه ی اینا،ولی...

 خره

                   تولدت مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت12:43توسط پاییز | |

خوش به حال عروسکم که یادش رفته بزرگ بشه...وای دلم چقدر هوای بچگی کرده...خوش به حال همه ی اونایی که دغدغه های زندگی شون به اندازه گرفتن یه آب نباته...

ده روز مسافرت ...باز سکوت اتاق...کاش می شد همیشه رفت ...می ترسم از تکرارعشق...از زمزمه اسمت رو لبم ...جرات ندارم دیگه خاطرات و تو ذهنم مرور کنم...قرار شد دیگه از تو نگم ...هیچ نامه ای ندم...خیلی وقته از دوستای مشترکمون بی خبرم...بعد تو دیگه علاقه ای به دیدن هیچ کس ندارم... بهش که  فکر می کنم  با خودم می گم کاش فقط دوست می موندیم...تا همیشه...تا خود اون دنیا...خدا می دونه دنبال عشق نیستم ...گم شد تموم لحظه های با تو بودن...فقط دلواپس دلواپس هات شدم...دعا می کنم دغدغه ی زندگیت گرفتن یه آب نبات از بهترینت باشه...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/19ساعت23:57توسط پاییز | |

 

چه سخت داره می گذره...ساعتی که جلو نمی ره...روزی که شب نمیشه...این یه ساعت انتظار...بی بونه اومدم اینجا...می خوام فقط بگذره...یه ساعت دیگه دارم می رم شمال...عروسی الهام و میلاد...آخرش بعد این همه سختی به هم رسیدن...حالا بگو دو تا دانشجو آس و پاس ازدواج کردن که چی؟؟وای اگه زهره بفهمه باز اینو گفتم سرم غر می زنه...

 اینم همسفرای دوست داشتنی...زهره...مریم...زینب...الهه ،خاک تو سرشون نمی گن میخوریم شب...منم ترسو...از همین الان دارم غر میزنم...واسه شنبه باید خونه باشیم...اهههههه...کاش می شد بیشتر موند حیف...

 آخه دریا بهم آرامش می ده...مثل تنهایی... مثل عروسکام...مثل پویا بیاتی(الانم پویا گوش می دم)...مثل شونه های خاله خانم...مثل گریه های بی صدا...

خدا کنه عروسی خوش بگذره...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت18:30توسط پاییز | |

خدايا ياريم كن تا اگر روزي جايي چيزي را شكستم دل نباشد

 

+نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت22:38توسط پاییز | |

نمی دونم از کجا شروع شد،از تمام لحظه هایی که منتظرت بودم،از صدای خندهات،یا از اون بیچاره ماهی ها...

نمی دونم کی عاشقت شدم،وقتایی که کنارهم بودیم،از اون سلام های الکی،یا لحظه هایی که برات شعر می خوندم...

نمی دونم کی برات تموم شد،از گیرای که من می دادم،از وقتی که گفتی به درد هم نمی خوریم،یا اینکه کسی دیگه اومده بود تو زندگیت...

نمی دونم الان که دارم برات می نویسم چی باید بهت بگم،از عشق بگم،از دو سال انتظار،از تمام حرفایی که شنیدم، از قول هایی که هیچ وقت عمل نکردی... از دیشبی که تا صبح سقف اتاق ونگاه کردم ،یا این اشکا که دارم می ریزم،هیچی نمیگم...

همیشه فکرمی کردم سالها برات می نویسم...حتی اگه کسی بیاد تو زندگیم ...حتی اگه هیچ وقت چشام تو چشات نیفته ،فکر می کردم هزارو هزارو هزار نامه برات می دم،تا آخرین عددی که تو بلد نبودی تو بزرگی بشموری ...اما...منم نتونستم برسم به ده تای بچگی مون...خدا می دونه کم آوردم...بزار نگم چرا شد نامه ی آخر...

 

گله نمی کنم،بد نمی گم،حرفای دلم ونمی زنم،بزاربرام بزرگ بمونی،بزرگ به حرمت اولین سلامی که بینمون اتفاق افتاد،،بزرگ به حرمت اشکای آخرین خداحافظی که سلامی در پی نداره، بزرگ مثل عشقی که بهت داشتم،بزرگ متل...

 

من که خیلی وقت بود چمدونم دستم بود...من که همیشه برا رفتن آماده بودم...من که از زندگیت رفته بودم ،کاش می گفتی دوستم نداشتی...کاش این یه سال انتظارو نمی کشیدم ،کاش یه سال پیش با خودم کنار می اومدم... کاش هیچ وقت...حسرت این نامه های رو چرا به دلم گذاشتی...

 

 چرا بار آخر برگشتی؟تو که خوب منو می شناسی،نه اهل نفرتم نه نفرین،من که کینه ای نداشتم،در حقت بدی نکردم خوب می دونی...بدی دیدم و به رو نیاوردم اینم می دونی...بخشیدم تو رو به گذشته و گذشته رو به خدا،خدایی که تو رو الان تو این لحظه برای همیشه بهش می سپارم...امیدوارم هر کجا هستی با هر کسی که هستی خوشبخت باشی...

 

(این وبلاگ و می خوام نگه دارم،نه به این خاطر که بهم آرامش میده...نه به خاطر تو که هیچ وقت نیومدی...به خاطر همه عزیزایی که زحمت کشیدن و تمام نامه هارو خوندن...).

صنم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت13:2توسط پاییز | |

وای که از خرداد همیشه بدم میاد...نمی دونی سخت می گذره ،این روزای بلند فکرش کن همش درس... خستگی...وای کی تموم شه...

پارسال این روزا یادته؟هنوزم با هم بودم...،می خندیدم ،دعوا می کردیم... قهر می کردیم ... باز با هم آشتی ...

از فردا ده روز دیگه مونده...شمارش معکوس ..ده تای بچگی تو از آخر بشمار... می خوایم از هم جدا شیم...ده تا مونده تا تموم شه عشقت...ده تا مونده برای رفتن...ده تا مونده تا آزادیت ...ده تا مونده تا مردنم...

یادم یه شب تو همین شبا بود برگشتی گفتی :می خوام یه شب خوش باشم...حالا یه سال بدون من...خوش گذشت؟...خوش به حالت تو بدون من خوش بودی...و من... بدون تو برام سخت بود...بی انصاف قلبمو پس بده...بزار منم مثل خودت،بدون تو خوش باشم...حق دارم یا نه؟...بی خیال باز زدم جاده خاکی...

عزیزم...برا عزیزی که آومد تو زندگیت،نه بشمار...نه از دریا و آسمونو دنیا مایه بذار...یه بارم مثل من باش،فقط یه دونه...تا وقتی که همون یه دونه تو سینت می تپه...تا وقتی نفس می کشی...دوسش داشته باش...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت20:26توسط پاییز | |

مطمئن باش و برو

 ضربه ات كاري بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي

 به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود

و خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود

 تو برو،

 برو تا راحتتر تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت0:41توسط پاییز | |